تبلیغات
Sun Eight | پایگاه اینترنتی و تخصصی رضوی - شفا یافتگان - نام من رضا است

 

                                                                         

            

name jaygozin ax

 

 
           تاریخ : پنجشنبه 1392/06/7 | 08:15 ق.ظ | نویسنده : علی بشارت لو  

با سلام و با تشکر از تمامی بازدید کنندگان و هم چنین حمایت کنندگان وبلاگ  " خورشید هشتم "

با قسمتی جدیدی از موضوعات این وبلاگ در خدمت شما هستیم ، این قسمت ، قسمتی جالب و بسیار زیباست  که در اینجا ما داستان کسانی که آن ها را امام رضا (ع) شفاعت کرده است  را می نویسیم و کرامات آن حضرت را در این قسمت یاد آوری می کنیم ، امیدواریم در آینده بتوانیم با بخش ها و امکانات جدید در خدمت شما عزیزان باشیم .

اولین داستان این قسمت " نام من رضا است " نام دارد که اطلاعات این شفا یافته و همچنین داستان زیبای آن در ادامه مطلب می توانید مشاهده فرمایید ...



شفایافته: آندره (رضا) سیمونیان 
اهل : ازبكستان ، مقیم : همدان 
نوع بیمارى: لال 

آندره ـ آندره! 
شنید كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدایى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بیدار شد. 
نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دوید، اما همه در خواب بودند. جز خادم پیرى كه كمى آن سوتر ایستاده بود و خیره نگاهش مى كرد. پیرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سویش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ایستاد: 
ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فریاد داشت؛ هواى گریه. دوست داشت خودش را در آغوش پیرمرد بیاندازد و گریه كند، از ته دل فریاد برآورد، شیون كند. بغض بد جورى گلویش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هایش را خالى كند. 
پیرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسید:چیزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پیرمرد انداخت، دیگر طاقت نیاورد. هاى هاى گریه كرد، پیر مرد دستى به پشت آندره زد و گفت: 
ـ گریه نكن فرزندم، فریاد بزن، گریه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكین مى ده، گریه كن. آندره همچنان مى گریست. حالا دیگر همه بیدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگریستند، پیرمرد پرسید: چى شده؟ تعریف كن. 
آندره خودش را از آغوش پیرمرد كند، تكیه اش را به دیوار داد و نگاه خویش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ریخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پیرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بیدار نمى شدم. 
صداى پیرمرد را شنید، باز مى پرسید: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب دیدى ؟ تعریف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پیرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پیرمرد غمگین از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نماید. 
رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره دید كه شانه هاى پیرمرد مى لرزید. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع امید از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسیده بود: آیا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسیحى خواهد داشت؟ بعد خود را نوید داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد. 
پس با امید به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجید، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ایران برگردند و خویشانى كه شاید هیچ كدامشان را ندیده بودند، اینك ببینند. شوق دیدار این سرزمین را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند دیگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمین ایران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعریف مى كرد. 
آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تریلى سنگینى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فریاد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهیب برخورد تریلى و اتومبیل او در آمیخت. 
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بیمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت این سوگ بزرگ را نیاورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصمیم گرفت در ایران بماند. 
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند. 
پدر و مادر جدید آندره براى بهبودى او از هیچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گویى سرنوشت او این چنین رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نیاز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد. 
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گردید و بر اثر دردى كه داشت گوشه گیر و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت: 
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا یك دكتر دیگر هم داریم كه هر وقت از همه جا ناامید مى شیم مى ریم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پیش این دكتر تا ازش شفا بگیرى . 
آندره نگاه پر تمنایش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گریان او درهم مغشوش و گم شد. این اولین بارى بود كه آندره چنین مكانى را مى دید. هیچ شباهتى به كلیسایى كه او هر یكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعیت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلایى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود. 
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ریسمانى بر گردن او آویخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحیر به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت این دیگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمین نشست و سر را تكیه دیوار داد و به خواب رفت. 
نورى سریع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگیرد، نتوانست، نور ناپدید شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـویش مى آیـد، از میان نـور صـدایى شـنیـد، صدایى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره! 
بى تاب از خواب بیدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پیر كمى آن سوتر ایستاده بود و او را مى نگریست. 
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببیند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پیر به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفید ـ نه نمى توانست تشخیص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحیر، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگیرد، اما نور از او مى گریخت. 
ناگهان شنید كه از میان نور صدایى برخاست، صدایى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره! 
خواست فریاد بزند، نتوانست نور ناپدید شد، آندره دوباره از خواب بیدار شد، همان پیرمرد با تحیر به صلیب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسیحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد. 
پیرمرد صلیب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رویش پاك كرد و بعد سر او را روى زانویش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهایش را روى هم گذاشت، خواب خیلى زود به سراغش آمد. باز نورى دیگر این بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخیص بدهد. 
نور به سمتش آمد و از میانه آن صدایى برخاست. نامت چیست؟ تكانى خورد. متحیر بود شنیده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دلیل این سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدایى دیگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نیست. 
از میانه نور دستى روشن بیرون آمد. حالا بر زبان آندره كشید و گفت: حالا بگو نامت چیست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگوید. 
دوباره از میان نور صدایى شنید كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فریاد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك. 
نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.

 

موضوع : شفا یافتگان،  مطالب علمی رضوی،  داستان رضوی، 

برچسب ها: شفا یافتگان، مورد شفاعت امام رضا (ع)، آندره، نام من رضا است، شفاعت،  

امتیاز مطلب :