تبلیغات
Sun Eight | پایگاه اینترنتی و تخصصی رضوی - یاران امام رضا (ع) - قسمت اول

 

                                                                         

            

name jaygozin ax

 

 
           تاریخ : دوشنبه 1392/05/28 | 06:23 ب.ظ | نویسنده : علی بشارت لو  

با سلام به بازدیدکنندن وبلاگ خورشید هشتم ،
امروز با قسمت جدیدی در خدمت شما هستیم ، در این قسمت که در آینده ادامه نیز پیدا خواهد کرد ، در مورد اصحاب امام رضا (ع) صحبت خواهیم کرد و ویژگی های آن ها را مورد بحث قرار خواهیم داد .
 در این پست در مورد دو تن از یاران امام رضا (ع) به نام های  " دعبل بن علی خزاعی " و  " حسن بن علی بن فضل " صحبت خواهیم کرد . ادامه مطلب مراجعه شود ...

دعبل بن علی خزاعی :

دعبل بن علی خزاعی قصد آن کرد که به خدمت امام ابو الحسن علی بن موسی الرضا(ع) به خراسان رود و قصایدی را به عرض ایشان رساند می گوید چون به خراسان رفتم به خدمت آن حضرت مشرف شدم و قصیده را بر ایشان خواندم تحسین بسیار نمودند و فرمودند تا من تو را امر نکنم این قصیده را به کسی نخوان، تا آنکه خبر آمدن من به مأمون رسید ومن را طلبید خبر را پرسید آنگاه گفت، قصیده مدارس آیات را بر من بخوان !

من انکار معرفت آن قصیده کردم پس به یکی از خادمان گفت که حضرت امام رضا علیه السلام را طلب نماید بعد از ساعتی آن حضرت تشریف آوردند پس مأمون به آن حضرت گفت که از دعبل استدعا نمودیم که قصیده ی مدارس آیات را برما بخوان انکار معرفت آن نمود .

آن حضرت به من امر فرمود که ای دعبل ! آن قصیده را بخوان. پس خواندم آن را، مأمون تحسین بسیار نمود و50 هزار درهم کرم کرد و حضرت امام رضا(ع) به من آن مبلغ انعام فرمود پس من به آن حضرت گفتم که توقع آن داشتم که از جامه های بدن مبارک خود جامه ای به من کرم نمایی که در وقت مردن کفن خود سازم ، فرمودند که چنین کنم ،وبه من جامه ای ببخشیدند که خود آن حضرت آن را استعمال نموده بودند و نیز شفقت فرمودند و فرمودند که این را نگاه دار که به برکت آن مصون و محفوظ خواهی بود و بعد از ان فضل بن سهل ذو الریاسین که وزیر مامون بود صله ای نیکو به من داد، اسب ترکی را هوار با زین و یراق به من فرستاد و چون مدتی بر آمد معاودت عراقی در خاطر جلوه گر آمد در اثنای راه راهزنان بر ما بیرون آمدند و مرا و رفیقان من را تمامی غارت کردند چنانچه بر بدن من غیر گهنه قبای نگذاشتند و من تاسف در هیچ چیز اسب خود نمی خوردم الا بر آن جامه و شفیه که آن حضرت به من انعام فرمودند و تفّکر کردم در ان سخن که به من گفته بودند که این جامه وشقیهرا حفظ کن که به برکت آن محفوظ خواهی بود  که ناگاه یکی از گروه حرامی بر همان اسب که فضل بن سهل ذوالریاستین به من داده بود سوار شده نزدیک من آمد و این مصرع شعر من را بخواند که به گریه افتاد و چون من این حالت از او مشاهده کردم تعجّب نمودم که در آن میان شخصی شیعه دیدم وبنابر این طمع در استرداد جامه و شفیه ی حضرت امام نموده وبه آن شخص گفتم ای مخدوم !

این قصیده از کیست؟

گفت : تو را با این چکار است؟

گفتم: این پرسش من سببی دارد که تو را از آن خبر خواهم کرد ، گفت: این قصیده را شهرت او نسبت به صاحبش از آن است که مخفی ماند.

گفتم : او کیست؟

گفت: دعبل بن علی شاعر آل محمد(ص) جز الله خیر!.

پس گفتم : والله ! دعبل منم و این قصیده از من است، آن شخص از جای در آمده گفت: این چه سخنی است که می گویی؟

گفتم: از اهل قافله تحقیق نمایید .پس جمعی از اهل قافله را حاضر ساخت واز حال من سوال نمود ، همگی گفتند که این دعبل علی خزاعی است چون مرا به یقین دانست که دعبل ام.

گفت: جمیع مال اهل قافله را به جهت خاطر تو بخشیدم آنگاه منادی ندا کرد در میان اصحاب خود تا جمیع اموال ما را دادند ومارا بدرقه شده به محل امن رسانیدند و سر آنچه حضرت رضا (ع) از آن خبر داده بود به ظهور رسید و جمیع قافله به برکت جامه وشفیه  آن حضرت حیرت زده ماندند

--------

در کتاب عیون اخبار الرضا (ع) مذکور است که چون دعبل از این ورطه خلاصی یافت و به شهر قم رسید شیعیان قم به نزد او آمدند و از او التماس خواندن قصیده مذکور نمودند دعبل ایشان را همراه خود به جامع برد و بر منبر رفت و قصیده را بر ایشان خواند واهل قم مال وخلعت بسیار بر او نثار کردند وآنگاه چون جبه مبارک آن حضرت که به دعبل داده بود به گوش اهل قم رسید از او التماس نمودند که آن را به هزار دینار به ایشان بفروشد، دعبل از آن امتنا نمود ،دیگر باره التماس نمودند که پاره ای آن را به ایشان به هزار دینار بفروشد آن نیز درجه قبول نیافت وچون دعبل از قم بیرون رفت بعضی از جوانان خود رای که به نواحی بودند خود را به او رسانیدند و جبه برا بزور از او گرفتند. دعبل به قم برگشت واز اهل آنجا التماس نمود جبه را به او بدهند آن جوانان از او امتناع نمودند و امتثال امرمشایخ واکابر خود نکردند، لاجرم دعبل را گفتند جبه به دست تو نمی آید همان هزار دینار را بگیر ، دعبل قبول نکرد وآخر چون از آن ناامید گردید التماس کرد پاره از آن جبه را به او دهند، آن جماعت قبول معنی نمودند وپاره ای از آن جبه به هزار دینار به او دادند.

دعبل به وطن خود معاودت نمود، چون به وطن رسید دید که دزدان خانه ی او را با بالتمام غارت کرده اند وچون در وقت مفارقت از حضرت امام رضا(ع) آن حضرت صره ای مشتمل بر صد دینار به او داده بودند و فرموده بودند که این را نگاه دار که به آن محتاج خواهی شد ، دعبل آن را به شیعه ی عراق هدیه نمود ودر عوض هر 100دینار درهم به او دادند چنان چه از ان صره 1000درهم به دست او آمد و مقارن این حال چشم جاریه ی دعبل که به او محبت عظیم داشت رمد عظیم پیدا کرد و طبیبان را بر سر او حاضر ساختند چون در چشم او نظر کردند گفتند که چشم راست او معیوب شده است و ما علاج او نمی توانیم نمود و چشم چپ او را معالجه می کنیم و امیدواریم خوب شود .

دعبل از این سخن غمناک شد وکلفت بسیار یافت تا آنکه پاره جبه حضرت علیه السلام که همراه داشت او را بیاد آمد آن را به چشم جاریه مالید وچشم اورا از اول شب  به عصابه ای از آن بست چون صبح شد به برکت آن چشم های او بهتر از ایام سابق شد.

------------------------------------------

حسن بن علی بن فضل :

قاضی نور الله در (مجالس) گفته که به خدمت حضرت امام موسی علیه السلام رسیده و از راویان حضرت امام رضا (ع) بود و اختصاص تمام به آن حضرت داشت و جلیل القدر و عظیم المنزله و زاهد بودو در (کتاب نجاشی) از فضل بن شاذان منقول است که گفت: در یکی از مساجد نزد بعضی از قراء درس می خوانم در آنجا قومی دیدم که با هم سخنان می گفتند و یکی از آن میان می گفت که در کوهی مردی است که او را ابن فضال میگویند و او عابد ترین جماعتی است که ما دیده ایم و گفت که او به صحرا بیرون می اید و به سجده فرو می رود وآنگاه مرغان صحرا بر او جمع می شوند واو آن چنان از خود محو شده بر زمین می افتدکه از از دور گمان میز شود که جامه یا خرقه ای است و وحشیان صحرا نزدیک به او چرا می کنند و از او رمیده نمی شود بنابر غایت ایشان را به او حاصل شد. فضل بن شاذان گوید پس از آن سخن گمان کردم که مگر آن حال کسی است که در زمان سابق بود وبعد از استماع آن سخن به اندک زمان دیدم که شیخی خودش صورت نیکو شمایل که جامه بررسی و رداء برسی در بر و( کفش سبز ) در بر داشت ، از در ،در آمدو بر پدر من که با او نشسته بودم سلام کرد و پدر من جهت تعظیم او برخواست واو را جای داد و گرامی داشت وچون بعد از لحظه ای برخاست من از پدر خود پرسیدم که این شیخ کیست؟

گفت: این حسین بن علی بن فضال است !گفتم: آن عابد فاضل مشهور!؟گفت: همان است.

گفتم : آن نخواهد بود، می گویند که او در کوه می باشد ، این همان است که در کوه می باشد، باز هم گفتم که و نخواهد بود که او همیشه در کوه می باشد،گفت: چه کم عقل پسری بوده ای! آیا نمی تواند او در این ایام از آنجا آمده باشد پس آنجا از اهل مسجد درباره حسن شنیده بودم بر پدر عرض کردم !پدر گفت: آنچه شنیده ای درست است این حسن همان حسن است وگاهی پیش پدر من می آمد پس من نزد او رفتم و کتاب ابن بکیر و غیر آن را از کتب احادیث از او استماع نمودم و بسیار بود که کتاب خود را بر می داشت و به حجره ی من می امد وبر من قرار آن می نمود و در سالی که طاهر بن الحسین الخزاعی که از سپاسالاران مأمون بود حج گذارد و به کوفه مراجعه نمود، چون تعریف فضایل وکمالات حسن نزد او کرده بودند کسی نزد حسن فرستاد وبه او پیغام نمود که من از رسیدن به خدمت شما معذورم التماس دارم که شما قدوم شریف به سوی من ارزانی دارید.پس حسن از رفتن نزد طاهر امتناع نمود وهرچند اصحاب او را در ملاقات طاهر ترقیب نمودند قبول نکرد وگفت: مرا با نسبتی نیست و از استغنای او دانستم که آن آمدن به خانه ی من از روی دیدن داری بود و مصلای او در جامعه کوفه نزد ستونی بود که انرا (سابعه ) و ( اسطوانه ابراهیم(ع)) می گویند و حسن در تمام عمر قائل به امامت عبدالله افطح بود و در مرز موت واقعه ای دید واز آن عقیده برگردید و رجوع به حق نمود رحمته الله تعلی.

وفات حسن دویست وبیست چهار بوده واز جمله دمنصفات او کتاب«زیارت وبشارات» است وکتب«نوادر» وکتاب«الشواهد» وکتب «متعه» و کتاب در «ناسخ ومنسوخ» وکتاب «ملاحم» وکتاب« رجال».


منبع: گروه تحقیق ولیعصر ، عشق هشتم،پاییز 88


 

موضوع : امام رضا (ع)،  یاران امام رضا (ع)، 

برچسب ها: یاران امام رضا (ع)، اصحاب امام رضا (ع)، دعبل بن علی خزاعی، حسن بن علی بن فضل،  

امتیاز مطلب :