تبلیغات
Sun Eight | پایگاه اینترنتی و تخصصی رضوی - شفا یافتگان - حسرت به دل

 

                                                                         

            

name jaygozin ax

 

 
           تاریخ : یکشنبه 1392/10/1 | 05:24 ب.ظ | نویسنده : علی بشارت لو  

با سلام !
بار دیگر پیش شما آمده ایم با یکی دیگر از داستان های زیبای شفایافتگان حضرت امام رضا (ع) که حس خوبی به آدم دست میده و اشک تو چشمای هر کسی جمع میشه . امیدوارم از خواندن این داستان ها که جز واقعیت چیز دیگه ای نیس لذت ببرید.به ادامه مطلب بروید.


-----------------------------------------------------------------
نام شفایافته: فاطمه جوینی
اهل: سبزوار
نوع بیماری: تب دائم - فلج
تاریخ شفا: 14 شوال سنه 1343 ه.ق


شوهرم ، حاج غلامعلی جوینی که از تجار و خوانین ولایت سربداران است ، خبر آورد که کوکب ترشیزی شفا گرفته است. کوکب را می شناختم. زنی جوان از اهالی ترشیز بود که در مطب دکتر فرانک آلمانی با او آشنا شده بودم. 
شوهرم گفت: امروز وقتی برای گرفتن نسخه داروی تو پیش دکتر رفتم. حاج‌غلامحسین جابوزی را دیدم که با همسرش کوکب و جماعتی از قوم و خویشانش وارد مطب شدند . حاج‌غلامحسین خطاب به دکتر گفت: همسرم شفا گرفته‌است.

دکتر گفت: چگونه می‌دانی که شفا گرفته‌است؟ 
گفت: خود چنین ادعایی دارد. آمده‌ام تا با معاینه‌ی دوباره‌، صحت گفته‌هایش را اثبات یا رد کنی. 

دکتر گفت: شرح ماجرا را برایم بگو تا ادعا را دانسته ، دلیل معاینه‌ دوباره را بفهمم و صحت مدعا را اثبات یا رد کنم. 

حاجی گفت: یادت هست دیروز که همسرم را برای معالجه به نزد تو آوردم، پس از معاینه او گفتی که تنها معجزه‌ای می تواند او را شفا بدهد و دم مسیحایی لازم است تا دست مرده و بی حس او را زنده کند؟ دکتر سری تکان داد و گفت: آری . حاجی گفت: یادت هست که من در جوابت گفتم: ما نیز در مشهد امامی داریم که مسیحا دم است و شافی. 


دکتر گفت: شفا دهنده حقیقی خداست. مسیح و امام شما ، تنها واسطه‌های این شفا هستند. یا بعبارتی شفاعت کننده انسان در نزد خداوند منان. من از تو خواستم که به حرم بروی و شفای همسرت را از او بخواهی.

مرد گفت :آری . رفتم و اینک باز آمده ام تا بگویم که امام من، شفاعت همسرم را نزد خدایش کرد و اینک او سالم است و از تو می خواهم همچون دیروز، که معاینه‌اش کردی و رای بر لاعلاجی‌اش دادی، اینک نیز به همان قسم معاینه‌اش کرده و رای بر شفایش بدهی. آنگاه خرسند و شاکر از اینجا خواهیم رفت.

دکتر سوزنی را بر دست کوکب فرو کرد. کوکب فریادی کشید و دستش را از زیر سوزن بیرون کشید. دکتر رو به دیلماج خود کرده و گفت : بنویس که من، دکتر (فرانک) روزقبل بیمارم کوکب مشلوله را معاینه کردم و علاجی برایش نیافتم، الا معجزه یا دمی مسیحایی. اما امروز که او را معاینه می کنم ، خوشبختانه وی در سلامت کامل است و شکی در شفای او نیست. 

به دکتر گفتم: چگونه است که این مرد را به رفتن حرم و شفاخواهی دلالت کردی و مرا به چنین توسلی راهنمایی نکردی؟ 

گفت: این مرد بیابانی و عامی است . احتیاج به دلالت و راهنمایی دارد . اما تو که تاجر و با سواد هستی ، خود تمیز راه می دانی. 

از این گفته دکتر در اندیشه شدم . با خود گفتم: چرا من دلی به زلالی آن مرد روستایی جابوزی ندارم که امام را بشناسم و از او طلب شفا کنم و او به اذن خدایش در بوستان شفا را بروی همسرم بگشاید؟ بر وی رشک بردم و از تاریکی ذهن خود شرمنده شدم. از دکتر خواستم تا اجازت دهد تا ترا دخیل عنایت امام بندم و شفایت را از خدای او طلب کنم. 

دکتر گفت: نیازی به اجازه من نیست. او را ببر. 

حالا آمده بود تا مرا با خود به حرم ببرد. غافل از آنکه من از روزی که به مشهد آمده‌ایم، دلم را در حرم جا گذاشته‌ام و امیدم را به عنایت و دستگیری امام (ع) بسته‌ام. 

سال پیش با غلامعلی که جوانی برومند و تاجری قابل اعتماد از اهالی سبزوار بود ،ازدواج کردم . چندی قبل ما صاحب فرزندی شدیم که شادی زندگیمان را مضاعف کرد. اما این شادی دیری نپایید و تبی شدید بر من عارض شد که اطبای سبزوار از درمانش درماندند. توصیه کردند تا آب و هوایی عوض کنیم شاید در معالجه این درد مثمر باشد. خواستند تا از سبزوار به جایی که آب و هوای سالمتری داشته باشد نقل مکان کنیم. غلامعلی باغ‌های زیادی در اطراف شهر داشت . پیشنهاد داد تا برای مدتی به یکی از باغ‌هایش برویم و همینکه حالم بهتر شد دوباره به شهر و ولایتمان برگردیم. نمی دانم چرا قبول نکردم. گفتم : اگر قرار است آب و هوایی عوض بشود، بهتر است مرا به مشهد ببری تا هم زیارتی باشد و هم تفرجی. رای مرا پذیرفت و با هم راهی مشهد شدیم . در مشهد علاوه بر آنکه به زیارت می رفتیم، غلامعلی هر روز مرا به به توصیه دوستی به نزد دکتری می برد. اما هیچ کدام مثمر واقع نشد. گفتند دکتری هست که او را مویدالاطباء می خوانند . تنها اوست که علاج درد مرا می داند. نزد او هم رفتیم. اما اثری از بهبود ظاهر نشد. باز کسی سفارش به رفتن نزد یک طبیب آلمانی نمود. رفتیم. باز هم چاره نکرد و حال من بدتر شد و درد زمین گیرم کرد. از آنروز دیگر توان رفتن به نزد دکتر را هم نداشتم و همسرم خود به مطب او می رفت و شرح حالم را می گفت و نسخه می گرفت. آنروز نیز به همین نیت و گرفتن نسخه و دارو به نزد دکتر رفته بود، که با خبر شفای کوکب برگشت . گفت: ما نیز باید مثل کوکب دلمان را یکدله کنیم و دل به عنایت و کرم آقا ببندیم.

گریه‌ام گرفت. پنداشت که اشک‌هایم بخاطر حسرت ازشفای کوکب وبهبود نیافتن خودم می باشد. 

گفت: حسرت به دل مگیر . تو هم انشااله شفا می گیری. 

گفتم: اشک‌هایم برای این است که دلی به قرصی او نداشته‌ام. اگر چنین بود می‌بایست از روز اول که به مشهد آمدیم و دلم را به ضریح حرمش گره زدم، جز امید به شفا گرفتن از خدای او، امید هر درمان دیگری را می بستیم. 

همان روز به حمام رفتم . غسل زیارت کردم و باتفاق شوهرم راهی حرم شدیم. پشت پنجره فولاد نشستم و با گریه و با حالتی تحکم‌وار از خدا خواستم که مرا به مقصودم که شفاست برساند. گفتم: خدایا جز این از تو چیزی نمی خواهم و تا شفایم را ندهی از درگاهت نخواهم رفت . 

همان شب در عالم رویا سیدی را دیدم که قرص نانی در دست داشت و به سمت من می آمد. نان را به شوهرم که در کنارم ایستاده بود داد و از نظرم غایب شد. از خواب که بیدار شدم ، دیدم تب ندارم . به شوهرم ماجرای خواب را گفتم. گفت: انشااله خوب می شوی. دستهایم را بر مشبک ضریح قفل کردم و با مویه به امام گفتم: مرا دریاب.


هنوز حرفم از دهانم بیرون نیفتاده بود که نوری دیدم از سمت قبر امام ظاهر شد و بر من تابیدن گرفت . از شدت نور داغ شدم و دلم روشن شد. مثل شخص کوری که ناگهان بینایی اش را بدست آورده باشد. در این حال هیچ دردی حس نمی کردم .

از حرم بیرون آمدیم، درحالی که من بر گامهای خود ایستاده وبی هیچ احساسی از درد قدم می زدم . به نزد دکتر فرانک رفتیم و شوهرم ماجرایپیش آمده بر من را برای دکتر توضیح داد. دکتر مرا معاینه کرد و با تحیر گفت: این دومین معجزه ای است که می بینم.

شوهرم از دکتر خواست که مرقومه ای برایم بنویسد و صحت این معجزه را مهر کند. 

دکتر مضایقه نکرد و به دیلماجش گفت تا چنین بنویسد: گواهی می شود که فاطمه زوجه حاج غلامعلی سبزواری مدت یکماه تحت معالجه من بود و علاجی صورت نگرفت. امروز که او از حرم به نزدم آمد و مدعی شفا شد ، او را معاینه کردم و در سلامت دیدم. 

 

موضوع : مطالب علمی رضوی،  شفا یافتگان، 

برچسب ها: شفایافتگان امام رضا (ع)، شفایافتگان حرم رضوی، امام رضا (ع)، رضوی،  

امتیاز مطلب :