تبلیغات
Sun Eight | پایگاه اینترنتی و تخصصی رضوی - آلزایمر ...

 

                                                                         

            

name jaygozin ax

 

 
           تاریخ : جمعه 1392/09/8 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : علی بشارت لو  

آلزایمر ...

صدیقه، تك تك خاطراتشان را با تمام جزئیات برای حاجی تعریف می‏كند. حاجی اما هیچ نمی‏گوید؛ حتی نگاه هم نمی‏كند و فقط شنونده است. پیرزن از خطبه‏ عقدی كه شیخ مرتضی توی حرم برایشان خوانده بود می‏گوید، از روزی كه اولین فرزندشان را آوردند حرم و به آقا نشانش دادند و سپردندش دست امام رضا(ع). از آن روزی كه حسین را رهسپار جبهه كردستان كردند و از آن روزی كه از همین‏جا، از صحن موزه آن سال‏ها و رواق امام این روزها بدرقه‏اش كردند تا بهشت. صدیقه گاهی با خاطراتش اشك می‏ریزد و گاهی لبخندی روی لبانش می‏نشیند. تمام امید او از مرور این خاطره‏ها، دیدن یك واكنش كوچك است؛ یك جمله و یا یك كلمه و یا حتی یك سرتكان دادن به نشانه تایید.
حالا چند سالی می‏شود كه حداقل هفته‏ای یك بار مرور این خاطرات در گوشه‏ای از حرم شده است تمام امید زندگی‏اش. اوایل این‏ها را می‏گفت تا شاید به عنایات آقا این آلزایمر، این فراموشی لاعلاج، دست از جان حاجی بردارد و حداقل یكی از این خاطرات در ذهن پیرمرد تداعی شود. حالا اما از این كه به همین بهانه حداقل هفته‏ای یك بار هم كه شده به حرم می‏آیند، خوشحال است و می‏گوید این‏ها را تعریف می‏كنم تا برای خودم هم زنده بماند. صدیقه زل می‏زند به چشم‏های حاجی و این بار با صدایی بلندتر و با لحنی عاجزانه‏تر می‏خواهد كه حرف بزند و باز تمام خاطرات مهم زندگیشان را یكی یكی برایش تعریف می‏كند. به خاطره بیست سال كفشدار بودن حاجی كه می‏رسد، بغض سكوت روزهایش شكسته می‏شود. یك نگاه به چشمان صدیقه، چند قطره اشك و بعد نگاهی به گنبد طلایی آقا ... 
متن : فاطمه قهری

عكس : محمد زائرنیا



 

برچسب ها: آلزایمر، امام رضا (ع)،