تبلیغات
Sun Eight | پایگاه اینترنتی و تخصصی رضوی - شفا یافتگان - رویای تعبیرشده

 

                                                                         

            

name jaygozin ax

 

 
           تاریخ : یکشنبه 1392/08/26 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : علی بشارت لو  

با سلام و درود !
   بابت تاخیر بروز رسانی مطالب عذر خواهی میکنم ، اینار با یک شفا یافته ی دیگر توسط امام رضا (ع) در خدمت شما هستیم . امیدوارم امام رضا (ع) دست شفاعت را به همه ی مریضان بکشد. ادامه مطلب مراجعه شود .




-----------------------------------------------------------------------------------

نام شفا یافته : آقای شرافتی
سن : 27 ساله
نوع بیماری :
سرطان روده

آیا برای شما پیش آمده است كه تصمیم به انجام كاری گرفته باشید ، ولی بناگاه بر اثر اتفاقی همه برنامه هایتان به هم بخورد ؟من بارها این اتفاق را تجربه کرده ام ، حتی می توانم ادعا كنم که بیشتر اوقات , وقتی درخصوص انجام كاری , فكر پیشکی كرده , و یا برای انجام کاری پیش از زمان مقرربرنامه ریزی کرده ام , آن كار به سامان نرسیده , و یا در انجام آن, وقفه و مشکل بوجود آمده است . آنروز هم چنین یود . من از هفته ها قبل فكرهایم را كرده و تصمیمم را برای سفر به مشهد علنی کرده بودم . حتی نوع وسیله سفر را نیز انتخاب کرده و بلیط قطار را پیش خرید کرده بودم . نزد خود برنامه ریزی کرده بودم كه در طول یكهفته ای كه در مشهد خواهم بود , به منزل که بروم و حتی چه مدت در آنجا بمانم . ولی ..... درست دو روز مانده به حرکت ، وقتی همه کارهای پیش از سفر را انجام داده و با دوستان و اقوام و همسایگان خداحافظی کرده بودم , بیکباره اتفاقی ناخواسته و پیش بینی نشده , همه برنامه هایم را به هم زد ....آنروز در مغازه مشغول اتو کردن پیراهن یكی از مشتریهایم بودم که به یكباره سرم گیج خورد , چشمانم سیاهی رفت و دردی در پهلو و دلم پیچید . بی اختیار اتو را رها كرده و در حالیكه از درد به خود می پیچیدم , روی صندلی افتادم . اتو پیراهن مشتری را سوزاند و من از شدت درد , هیچ عكس العملی نتوانستم نشان بدهم . دود تمامی فضای مغازه را پر كرده بود , همسایه ها که متوجه آتش شدند , سراسیمه به مغازه ام ریختند و مرا از میان دود و آتش نجات داده ، به بیمارستان منتقل کردند.در تمامی این مدت , با آنكه ظاهرا بی هوش بودم , ولی همه چیز را می فهمیدم و همه صداها را می شنیدم . حتی گفتگوی دكتر را با پرستارها بوضوح شنیدم . دكتر پس از صحبت با پرستارها , به نزد همسرم که بالای سرم نشسته بود و می گریست , آمد و گفت : - متاسفانه همسرتان دچار یک نوع بیماری بدخیم روده شده . ما سعی داریم با انجام یک عمل جراحی , از شدت نفوذ این بیماری به بقیه اندام , جلوگیری كنیم , ولی باید به اطلاعتان برسانیم كه این عمل بسیار خطرناکه و امید به موفقیت در آن , بسیار كم است . به همین خاطر لازم است که شما , رضایت خودتان را از انجام این عمل اعلام کنید و برگه رضایتنامه را امضا نمایید. همه حرفهای دكتر را شنیدم, اما طوری وانمود كردم که نشنیده ام . می خواستم همسرم از آگاهی من به این مسئله بویی نبرد , بنابر این در تمام طول مدتی كه در بیمارستان بودم و اقوام ودوستان به دیدنم می آمدند , با خنده و شوخی و تظاهر به شاد بودن , سعی كردم چنین وانمود كنم كه از ماجرای مریضی ام بی خبرم . حتی وقتی همسرم از من خواست تا اجازه بدهم که مرا عمل کنند, با خنده گفتم : - حرفی نیست . فکر کردی از عمل می ترسم ؟ آنگاه با خنده , برگه های رضایت را امضا کردم و به دست او دادم . چند روز مانده به عمل , ناگهان حالم رو به بهبودی گذاشت و درد از وجودم جدا شد . حس می کردم که به کلی خوب شده ام . دکترها گفتند :- این بهبودی , موقتی است. ولی من از فرصت استفاده کردم و به همسرم پیشنهاد دادم که: - یادته قرار بود با هم به مشهد برویم ؟اما بیماری من باعث به هم خوردن برنامه سفرمان شد؟ چطوره حالا که حالم بهتر شده , سفرمان به مشهد را به انجام رسانیم؟ گفت :- چه عجله ای ؟ وقتی حالت خوب شد, می رویم .با خنده گفتم : - مطمئن باش حالم از این بهتر نمی شه . ببین من هیچ دردی ندارم . حالم کاملا خوبه .گفت : - : باید دکتر تشخیص بده , نه تو .گفتم :- : اجازه دکتر با من . مجاب شد و گفت :- اگه دکتر اجازه داد , قبول است. تصمیمم را گرفته بودم , پس با اصرار فراوان اجازه ترخیصم را از دکتر گرفتم و فردای همان روز , راهی مشهد شدیم . در راه با شوخی و خنده سعی كردم , همسرم را که در دریایی از اندوه و غم غرق شده بود , از فکر و خیال در بیاورم , اما او , آنچنان فكور و پریشان , در خود فرو رفته بود , که من بیش از آنکه نگران حال خودم باشم , دلواپس وی بودم .خوب می دانستم چه دردی در سینه دارد , آگاه بودم که در اندیشه مشوشش چه می گذرد . او اندوه درد لاعلاج مرا در سینه داشت . پس برای بیرون آوردن او از این حالت ماتم و عزا, از خاطرات گذشته گفتم. از روزهای شاد اول ازدواجمان . اما اثری نبخشید . شب را با انتظار به صبح رساندیم ، تا آنکه با طلوع اولین اشعه های کمرنگ خورشید ، به مشهد رسیدیم .با دیدن بارگاه ملكوتی امام رضا (ع) , اشك در خانه چشمانم حلقه زد . همسرم نیز که گویی بهانه خوبی برای سبک کردن غصه های خود یافته بود , با صدای بلند می گریست . بی آنكه كسی از راز دلم آگاه باشد , همه حدیث درد و اندوه درونم را به امام (ع) گفتم و از او مدد خواستم تا یاری ام کند و از خدا بخواهد که درد و غم, از زندگی ساده و عاشقانه ما دفع و دور شود . دومین شبی كه در مشهد بودیم , درد دوباره به سراغم آمد , و از شدت آن بیهوش شدم . در عالم بیهوشی , کسی را دیدم که به سراغم آمد و از من خواست تا فردا به حرم بروم و به مدت دو شب دخیل ببندم , تا مرادم حاصل شود . وقتی به هوش آمدم از همسرم خواستم مرا به حرم ببرد , تا خود را به درگاه عنایت آفا , دخیل ببندم . با آنکه شب بود و هوا به شدت سرد و بارانی بود , اما همسرم بی هیچ بهانه ای مرا به حرم برد و در کنار پنجره فولاد دخیل بستم . با خود عهد کردم تا شفایم را از امام (ع) نگیرم , از حرم بیرون نخواهم رفت . همسرم تا صبح دركنارم نشست و آرام گریست . صبح که شد , از من خواست به مسافرخانه برگردیم . گفتم: - من عهد کرده ام تا شاهد تعبیر رویایم نباشم ، از اینجا تکان نخورم.پرسید : - چه رویایی؟ تمام ماجرایی را که در عالم بیهوشی و خواب دیده بودم , برایش تعریف کردم . او هم با شنیدن ماجرا , از رفتن منصرف شد و گفت :- پس من هم می مانم . تمامی دو روزی را كه در حرم بودیم , همسرم در كنارم بود و لحظه ای مرا تنها نگذاشت . دومین شب حضورم در حرم ، وقتی صحن تقریبا خلوت و خالی شد , خود را به ضریح پنجره فولاد رساندم و پنجه بر شبکه های آن افکندم . از صمیم دل با امام درددل کردم و از او خواستم تا شفایم را از خدا بخواهد . نیمه های شب بود که احساسی از رخوت وسستی به سراغم آمد. خستگی بر پلکهایم نشست , و خواب خیلی زود به سراغم آمد . در عالم خواب نوری سبز را دیدم که از میان ضریح مطهر امام (ع) , تابیدن گرفت و به سوی من آمد ، نور در برابر من به صورت تصویری از یك انسان در آمد. انسانی كه صورتی پر از نور داشت و خطوط چهره اش به نگاه نمی آمد . تصویرنورانی مرا مخاطب قرارداد وگفت :- آب خواستی ؟ بیا این قدح آب را برای تو آورده ام . بگیر و بنوش .دستی سبز از میان عبای سفید و نورانی آن مرد بیرون آمد و قدحی پر از آب را به سمت من گرفت . قدح را گرفتم و آب را لاجرعه سركشیدم ، آبی بس گوارا و شیرین بود . به وجد آمدم . شادمانه خندیدم . خنده ام کم کم تبدیل به گریه شد ، گریه شوق و شادمانی .در این حالت , از خواب بیدارشدم . گرداگردم را زائرینی گرفته بودند , كه هركدام سخنی برلب داشتند : - گویا شفا گرفته .- خوشا به سعا دتش .- مورد عنایت واقع شده . - امام رضا (ع) به دیدنش اومدن .- .......احساس كردم هیچ دردی ندارم . سبك شده بودم ، بی آنكه اختیاری از خود داشته باشم ، چونان كبوتری , به پرواز در آمدم و رقصی سماع گونه را بر امواج پر تلاطم دستهای زائران آغاز کردم .رقصی توام با شادی و دعا و صلوات , که موسیقی اش, آوای روحانی و طرب انگیز نقاره خانه بود . از آن پس، درد هرگز به سراغم نیامد و دکترها پس از معاینه و بررسی پرونده پزشکی ام , اعلام کردند که هیچ عارضه ای از بیماری سابق , در وجودم باقی نمانده است .

 

موضوع : مطالب علمی رضوی،  شفا یافتگان، 

برچسب ها: شفایافتگان امام رضا (ع)، مورد عنایت امام رضا (ع)، داستان های امام رضا (ع)،  

امتیاز مطلب :